كارستن نيبور ( مترجم : پرويز رجبى )

172

سفرنامه كارستن نيبور ( فارسى )

مير مهنا همهء شرايطى را ، كه آقاى بوشمان پيشنهاد كرده بود ، پذيرفت و از آن‌پس هلنديها با كمال آسودگى تجارت بزرگى با ايران و بصره برقرار كردند . آقاى بوشمان پسر يك واعظ مشهور هلندى بود . پدر او ، چون پسرش را خيلى مشتاق تحصيل يافت ، او را با توصيه‌نامه‌هاى خوبى به باتاويا فرستاد . مىگفتند ، جسارت و پردلى بوشمان پيش از سفرش به آمستردام شروع شده بود . بوشمان همراه چند همسفر سرزنده پيش غيب‌گو رفته بود و غيب‌گو از زندگى آيندهء او حوادث چندى به او گفته بود . تاكنون همهء پيشگويىها به حقيقت پيوسته بود و به اين ترتيب او شكى نداشت ، كه بنابه پيشگويى غيب‌گو ، پيش از چهلمين سال زندگيش كشته خواهد شد . اين فكر او را چنان آزار مىداد ، كه دارويى جز شراب نمىشناخت و اين اواخر چنان اسير شراب شده بود ، كه بين هم‌وطنانش دشمن‌هاى زيادى براى خودش مىتراشيد . در عين‌حال وضع او تأسف‌انگيز بود و من فقط براى هشدار دادن به ديگران ، كه مشتاق دانستن سرنوشت آيندهء خود هستند ، وضعيت او را شرح مىدهم . او مرد درستى بود و با جديت در خدمت شركت بازرگانى هلند بود . او مرد مهمان‌نوازى بود ، اما دشمن تعارف بود و از كسانى خوشش مىآمد ، كه دعوت او را فورا مىپذيرفتند و در كنار او بيشتر از خانهء خودشان خوش مىگذرانيدند و يا با صراحت مىگفتند ، كه نمىتوانند بمانند . بعد مىگفت ، مىدانم ، كه آنها از من راضى هستند و من از اين‌كه با آنها باشم ، خوشحالم . وقتى كسى در خدمت به او مردد بود ، او ناراحت مىشد . من خودم يك‌بار شاهد بودم ، كه بوشمان دو افسر فرانسوى و يك كاپيتان انگليسى را ، كه تمام بعدازظهر و شب را با خوشى در كنار او گذرانيده بودند ، از قلعه بيرون كرد . چون آنها نمىدانستند ، كه در خانهء او بخوابند يا در كشتى . او وقتى از تعارف‌ها خسته شد ، نگهبانها را صدا كرد : فورا دروازهء قلعه را باز بكنند ، تا اين‌ها بتوانند از قلعه خارج بشوند . مهمانها ، كه هلندى